قدرت را می گفتم. چپ می جنگد که بیاید سر ِ کار؛ راست می جنگد که چپ
نباشد، عدالت خواه می آید که این دو نباشند … حکما کسی هم باید بیاید که
این سه نباشند! اما هرکه می آید و هر که می رود کاری می کند اساسی برای ِ
بقا-فربه گی!- ی ِحزب و نظام ِ فامیل و آشنایان خود که اگر خدای نکرده روزی
ساز ِ مخالف اش بر اریکه ِ قدرت نواخته شد و هشت سالی نبود در این تخت ِ
نظام، نفس ِ حزب اش هنوز بالا و پایین برود …
کاری ندارم که فی الحال دکتر سر ِ کار است یا فی القبل سَیِّد …
هشت سال ِ قدرت آقای سَید ِخاتمی، سمپاد اگر چه دست و پا بسته شد و سید
زور اش به دکتر ِ عزیز نرسید، اما این جسم ِ دست و پا بسته هنوز زنده بود.
حرف می زد. امر می کرد. نهی می کرد. غذا می خورد. حر ف می زد … و بعد که
دکتر ِ اصولگرای ِ ما سر ِ کار آمد- که حکما به اصول خود پای بند است- کاری
کردند کار ِ ستان! اول ضربه ای به سر که کنترل این جسم مختل شود، بعد هم
کاردی در شکم … بعد هم … سر اش را بریدند در شب ِ عاشورا که “کٌلٌّ
یَتَقَرَّبٌ بِدَمِه” باز زدن هر کاردی؛ چپ و راست تقرب می جستند به حضرت ِ
حق!
القصه کاری کردند اساسی که بعد از هشت سال اصول و در بدترین حالت برای ِ
شان، هشت سال اصلاح هم عیسایی نباشد که روح بدمد در این کالبد ِ تکه تکه
شده ……جسمی که دیگر زنده نخواهد شد … و می پنداشتند که جوری بوی تعفّن از
این کالبد تراوش خواهد شد که همه دست مریزادی نثارشان می کنندکه “عجب گندی
بوده این سمپاد!” …
این راز بقا را می گفتم … خیلی جالب بود. یکی شیر می آمد و شکار می کرد
یا یک یوز پلنگ. بعد هم از برکت ِ این شکار می خوردند انعام. اما شیر تن ها
تکه ای می خورد…بقیه هم تکه ای. اما آن طور که می دیدم همه ی لاشه خورده
نمی شد. شاید چون همه نمی آمدند. لاشه می ماند و مگس ها و بوی ِ تعقن و کذا
و کذا! حکما تمام اش خورده نمی شد.
اما نویسنده لاشه ای می شناسد این جا. خارج از راز بقا و قدرت ِ دولت؛
جسدی را می شناسد که هم پشه و هم کفتار؛ هم پلنگ و هم عقاب همه گی حمله ور
شدند و پس از بیست و اندی سال دویدن این آهوی ِ تیزپای ِ خوش نقش و دویدن
از هراس ِ زنده نماندن؛ چنان این کفتاران و دردنده گان دوره اش کردند که
آهوی ِ خوش نقش ِ تیز پا در چنگال همه ی شان گرفتار شد. از هر طرف ضربه و
بعد هم خون و خون و خون! بعد هم همه گی آمدند برای ِ خوردن اش! این ها را
راز ِ بقا نشان نداده … اصلا چنین نمایه ی مستندی نداشته و ندارند … این را
فقط من و بعض ِ مثل ِ من دیده اند … سمپادی ها آن هم در راز ِ فنا!
آهو را می گفتم … همه آمدند برای میل ِ لاشه اش! بر عکس ِ همه ی لاشه
های قبلی، هم مگس آمد و هم خرگوش و هم عقاب و هم کلاغ. همه آمدند. این لاشه
اما بوی تعفن نمی داد … بوی مٌشک فقط!این لاشه حتی استخوان های اش هم بجای
نماند … همه را بردند!
این لاشه از آن جهت تماما خورده شد که هر کس تکه ای به دندان از آن گرفت
و در همه جا و همه زمان خوردن اش را همه گان از بوی دهان شان می فهمند که
” این ها را ما خود پرورش دادیم و حال این پرورش کافی است … فربه گی بس
است برای این آهو …” و خوردند آن چه خوردند. اصو لا سمپادی، روی ِ زمین نمی
ماند. دیده ایم ما این را و منتظر بازدیدن اش نمی ایستیم!
شاید این اولین باری بود که چپ و راست و غیره همه گی در خوردن ِ این آهو
اتفاق نظر داشتند … شاید تن ها اشتراک بین آن ها بود این خوردن.
هیچ گاه یادم نمی رود …انتهای ِ ارمیای ِ امیرخانی را که می خواندم …
آنجایی را که امام را کشت امیرخانی و آن جایی که ارمیا سر ِ مزار امام لِه
شد … آن جا را رضا شب ِ عاشورا تمام کرده بود … شب ِ عاشورا!
و هیچ گاه یادم نمی رود … وزیر آموزش و پرورش را … و رئیس شورای عالی
آموزش و پرورش، دکتر ِ رئیس جمهور را …آن جا که اژه ای ِ پدر را شب ِعاشورا
برکنار کردند … شب ِ عاشورا!
شباهت یا تفاوت ِ غریبی است. رضای ِ امیرخانی ِ سمپادی ها، در شب
ِعاشورای اش امام و ارمیا را ذبح کرد و حکما نمی دانست که رئیس جمهور ولایی
ِ ما 14 سال ِ بعد در شب ِ عاشورای اش سر ِ مزار ِ امام ِ عزیز ِ ما تفکر
ِ امام و ره بری را ذبح خواهد کرد…
رضای ِ امیرخانی! باز هم گل کاشتی … از شب عاشورای ِ امیرخانی ها تا شب ِ
عاشورای دولتی ها فاصله هاست!- این را در نفحات هم دیده ایم-!
حکما در شب عاشورای هر سال؛ هم باید برای جسم ِ سید الشهدا و ذبحی که بر
اسلام شد عزاداری کنیم و هم برای ِ تفکر اش که این دومی اتفاقا در دولت ِ
ولایت مدار ِ حسینی ذبح شد … عجب شب عاشورایی دارند این دولتی ها!
حکما نه امیدوار به زنده شدن و مبعوث شدن ِ دوباره ی این لاشه دارم نه
امیدوار به مرگ ِ سمپاد! که نه عیسایی هست مسیح و نه ابراهیمی خلیل الله که
بکوبد و بر سر چهار کوه بگذارد و نواییی بدهد که “برخیز ای سمپاد”…
که سمپاد و تفکر سمپاد هنوز زنده هست. تا سمپادی هست! تا رضا هست! تا
امیرخانی هست! تا شب ِ عاشورا هست! تا شب ِ عاشورا